تبليغاتX
ستاره های گمشده ×

 

الله اکبر

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه سی ام خرداد 1388 و ساعت 23:53 |

 

"من دغدغه دارم  این روزها که در سرزمینی زندگی می کنم که در آن دویدن سهم کسانی است که نمی رسند و رسیدن حق کسانی  است که نمی دوند..." میرحسین موسوی

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه دهم خرداد 1388 و ساعت 7:41 |
 

...الان یک روزمه...دیروز نزدیکای سحر به دنیا اومدم... آدم روز تولدش یه حس عجیبی داره...خیلی خوبه که می شه  سالی یه بار متولد شد...

و راستی من دیگربار متولد شدم...سحرگاه برخاستم ریه هایم را و چشمهایم را از خدا پر کردم...و او به من حیات دوباره هدیه کرد...درست مثل درختان... شکوفه ها ی شادمانی را بر گیسوان و گردنم ریخت و من رقص کنان  از هدیه بی نظیر او سپاسگزاری کردم...آری این بهار من است...

پ ن : تا الان یه خر* یه کتاب فوق العاده عالی با یه Cd آهنگایLightیه مجسمه فوق العاده خوشگل که یه دختر آفتابگردونی جوجو به دست کفشدوزک مماخ هست به اضافه ی یه کارت تبریک بی نظیر رو از یکی از بهترین دوستام که بدجوری با سلیقه و هنرمنده گرفتم...و دیگهsms ها تبریک و هدیه های نقدی (کلی کاسب شدم)و...و از همه مهمتر کیک تولد! که از بچگیم این قسمت جشنو بیشتر از همه چی دوست دارم...!! 

پی نوشت پی نوشت*:خر واقعی نه ها :دی می دونین اتفاقا اصرار همین خرجونم بود که این پستو نوشتم قبلا دل و دماغ آپ کردن بلاگو نداشتم ولی حالا فعلا حالم خیلی خوبه...  

 

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 و ساعت 8:4 |
 

دلم می خواد روزا کش پیدا کنه...یه عالمه کار دارم...از عجایب عالمه که امسال دلم نمی خواد تعطیلات شروع بشه...!!!شاید دیگه وبلاگمو هم آپ نکنم...آخه حوصله اشو ندارم...!هرچند خیلی وقته که دیگه از دوستای نت  خبر ندارم...و اینجا یه جورایی متروکه شده...تازگیا به این نتیجه رسیدم که آدم باید راز دلشو به هیچ کس نگه...بالاخص وقتی میون جمع احساس تنهایی می کنه!

به هر حال...

 پیشاپیش عید رو به همه بر و بچی که  گذرشون به اینجا میفته تبریک می گم

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 و ساعت 9:11 |
 بالاخره اومد...

اومد و با وجود سردش زندگی منو گرم کرد...

آروم به حیاط خونه خزید و من  نفسش رو تو راهرو و راه پله حس کردم ...

و کم کم نزدیک شد...

حالا که اون اینجا بود دیگه هیچ چیز منو گرم نمیکرد...

زمستونو  میگم بابا ...!!!

 چقدر سرد شد یه دفعه ...شوفاژا جوابگو نیستن!! ولی دوستش دارم سرماشو برف و سوزشو...درختای سفید پوش و خوشگلشو...

پ ن : با این که مدتی از اومدن زمستون می گذره و لی من تازه با نشستن برف روی زمین اومدنشو به رسمیت می شناسم...

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 و ساعت 10:44 |